سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

می‌گویند بهشت زیر پای مادران است

مادرم ميگفت تا مادر نشوی حس آنرا نداني اي پسرم و چه كودكانه پرسيدم من : كه چرا بهشت زير پاي توست؟ ياد دارم كه چقدر او خنديد سپس او گفت: بهشت هديه اي بود از خدا بر من ... وقتي تو را در دل داشتم بهشت در دستانم بود و تو در جانم و روزي كه تو چشم به اين دنيا گشودي بهشت را با تمام بزرگي بر زمين نهادم و تو را عاشقانه در آغوش كشيدم پسرم آري، براي همين است كه ميگويند بهشت زير پاي مادران است !!! ...
4 دی 1391

خونه مادر بزرگه

مامی (مادر بزرگ ) مهربونت چند تا عکس خوشگل و نازی وقتی خونشون بودی ازت انداخته که عاشقشم. مامی و باباچی روزای زوج که مامان سر کاره از شما نگهداری می کنن و من همیشه ازشون ممنونم .اونجا کلی با شما بازی می کنن و به شما باهاشون کلی خوش می‌گزره:) این نقشه آناپورناست که مامی از نپال آورده و به سر شما بسته عروسک نازم:) سام داره دقت می‌کنه قربونت برم با اون نگاهت اینجام مامی داره بهت پوف می‌ده :) خدا رو شکر که پوف می‌خوری و دوست داری عسلم امیدوارم همیشه خوب غذا بخوری و سلامت و شاد بزرگ شی اینجام شما خوشحال سوار بر ماشینت (روروئکت) خونه مادر بزرگ اینجام داری با دقت تلویزیون می‌بینی خوشگلم...
2 دی 1391

اولین شب یلدای و 7 ماهگیت

روز پنجشنبه 30 آذر 1391 اولین یلدایی بود که شما با ما بودی(البته پارسال هم تو دلم بودی و همه منتظر بودن که بیایی) ما اون شب رفتیم خونه خاله من چون خاله بشی مریض و مامی رفته بود پیشش ما هم رفتیم که دور هم باشیم خلاصه من و بابایی و شما رفتیم دنبال خاله ملیتا و باباچی و همه با هم رفتیم خونه خاله بشی من که مامی پیشش بود:)))) منم از صبح برای شما یک کیک پختم و به شکل هندوانه درست کردم که برای 7 ماهگیت هم جشن بگیریم خلاصه اون شب هم خوش گذشت و اولین یلداتو دیدی :) راستی هممونم لباس قرمز تن کردیم من و بابایی و شما و خاله ملی و مامی:))))))))) منم این لباستو مخصوص شب یلدا اولین بار تنت کردم:))) انار خوشمزه من عاشق اینی که سر میز یک چیزی با ما...
2 دی 1391

جشن دندونی و 6 ماهگیت

اون روز کلی ذوق داشتی و از صبح تا ساعت 9 شب نخوابیدی از بسکه کنجکاو بودی که چه خبره . :) برای همین یک مقدار خسته بودی توی جشنت ولی بازم باهات بازی می‌کردم می‌خندیدی:) خلاصه که دوستای نازت اومده بودن -شیدا(ومامانش خاله ترانه) علی(ومامانش نسترن جون)دریا(و مامانش میثمه جون) و خاله شیما و دختر نازش خلاصه که خاله ملیتا و نیوشا و مامی هم بودن و ساراجون  و خاله زهره  و مونا جون هم اومده بودن کلی هم کادوهای خوشگل گرفتی و یک کیک دندونی با طراحی بابایی هم بود که من رفتم برات به شیرینی فروشی ویولت سفارش دادم و برای دوستاتم گیفت گذاشته بودی:) روی سبدتم شعرای دندونی نوشته بودم برات.:)) ...
1 دی 1391

مسافرت ها و گردشای تو گل پسر تا 6 ماهگیت رفتی

حدود 40 روزت بود که قرار شد بریم شمال ویلای موسسه مامان . منم کلی برنامه ریخته بودم که با دایی و زن داییم و مامان و بابام و خالت و بابایی بریم که زد و یک کاری برای بابایی پیش اومد و منم به مامانم اینا گفتم که اونا برن اما بابایی تونست کاراشو روز دومی که اونا اونجا بودن درست کنه و ما با تو گل پسر اولین مسافرت رو به سمت شمال آغاز کردیم تو اولین مسافرت راحت تو ماشین خوابیدی تو صندلیت (البته برات مثل یک تخت کوچولو درستش کردم که کمرت درد نگیره خودمم عقب پیشت نشسته بودم)  و تا خود ویلا خوابت برد فقط بعضی وقتا شیر خوردی. اونجا خیلی خوش گذشت بهمون و با دایی حمید اینا کلی خندیدیم و رقصیدیم و کیف کردیم :) اینم عکست تو صندلیت در راه شمال (اول...
30 آذر 1391

یه سری هم عکسای خاطره انگیزه:)

مامان جونم اینجا مثل نی نی های تو کارتون که لک لکا برای مامانا تو بقچه می یارن اوفتادی عسلم عاشق این عکستم فرشته مامانی عسلم اینجا داری یک خواب شیرین و زیبا می بینی و تو خواب می خندی اینجا رفتی وسط عروسکات و باهاشون عکس انداختی اینا دو تا از عروسکای مورد علاقت بودن (هاپو و اسبت) اصلا پستونک نخوردی تف می کردی این تنها باری بود که چند ثانیه تو دهنت موند مام عکس گرفتیم:)) اولین باری که سوار روروئکت شدی اینم مدل نشستن رو صندلیت بود:)) سام و آینه سام رپر:))) سام و کاسه سام و پیانو خرگوشی سام و عاشورا ...
26 آذر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد